نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست

محمد جواد

 

 

نمیدونم چون عزیزی دوستت دارم یا چون دوستت دارم عزیزی !؟

+نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۱ساعت6:6توسط زهره | |

 

هنوزم  دلم تنگه

هنوزم به یادتم

حالا می فهمم چرا بعضیا بعد چندین سال

نمی تونن یه نفرو فراموش کنن

حالا می فهمم چرا بعضیا نمی تونن بعد چند سال

دوست جدید بگیرن

و رفتارشون بالانس نداره

و شاید از نظر بقیه خراب به نظر برسن

 

دلم تنگته عزیزم خوشبختی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دلم یک آب تنی حسابی می خواهد !

ساده و بی ریا

که بتکاند هرچه عشق است در آن !

که راحت شوم از هرچه تو !

+نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۱ساعت4:46توسط زهره | |

 

تو مرا یاد کنی یا نکنی....

باورت گر بشود گر نشود...

حرفی نیست.....اما....!!

نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست...

.

+نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۱ساعت4:41توسط زهره | |

 

 

سخت میترسیدم

از اینکه من از نژاد شیشه باشم و شکستنی …

 او از نژاد جاده باشد و رفتنی …


آری روزها گذشت ؛ همان شد :

 او رفت و من شکستم…


 

+نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ساعت7:23توسط زهره | |

 

 وقت اس می دادم کجایی

ناراحت می شدی می گفتی ازم نپرس

از یه مرد نپرس 

ولی واقعا همیشه منظورم این مسایل بالا بود

نه این که بخوام چکت کنم

اینقد ناراحت می شدی نمی ذاشتی حرف بزنم!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۷ساعت18:11توسط زهره | |

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۷ساعت14:40توسط زهره | |

 

دیگه یک سال شد.....

باورت می شه جواد

یک سال تو با یکی دیکه هستی ومن تنهام

دیگه تمایلی به این دوستیا ندارم

دنبال یه راه فرارم از خودم

از خاطرات تو

از همه باورم نسبت تو

از همه ارزوهام باتو

این روزا جواد احساس پیری شکست می کنم

ساعتها تو ذهنم باهات حرف می زنم ولی بعد می بینم خودم تنهام

چقد باورت داشتم

حالا که نگاه مکنم دروغ چشاتو من باور کرده بودم

چشاتو دوست داشتم

حالا حتی نیستی اینارو بخونی

می نویسم تا سبک بشم ولی تاثیری نداره جواد

خیلی خرابم خراب و داغون

نگاهت را مگیر از من که با ان عالمی دارم

واقعا با رفتن من مردم

یه ادم بدون امید

هوا بوی تورو داره این روزا

کجا رفتی خوشبختو خوشحالی؟؟؟؟؟؟؟

جواد دلم می خواد یه بار دیگه ببینمت

بزرگترین ارزوم شده

می خوام از اوضاع احوالت بدونم

وای که من دارم می نویسم

و تو حتما خوابی تو بغل خانومت

چرا این طوری شد جواد

عید امسالم با اون

سال ۹۱ که منو تنها گذاشتی بی وفا

خدایا ارزوهام برا خودم محدود شده کمکم کن برسم بهشون

دوست دارم خدا

تو نجاتم بده

 

حالا که یاد نگرانیام برا تو میوفتم حالم بدتر میشه

وقتی سوار موتور میشدی

می ترسیدم طوری بشه بعد صدقه مینداختم

دعا برا قبول شدن تو ازمونای استخدامی

یه غمی تو دلمه جواد

نمیدونم چرا هیچ وقت نمیره یک سال شد دیونم کرده

اصلا هیچی از ذهنم پاک نشده

 

اه بی خیال

می گن تو این دنیا اتفاقا تکرار میشن

ولی ایشالا برا تو مشکل من پیش نیاد

جدی می گم از ته قلبم

خوشبخت و شاد باشی

خدا هم دست منو می گیره

فقط تنها بدیش اینه که من نمی تونم حسش کنم

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۳ساعت4:24توسط زهره | |

 

 

حالا که تمام راه را امده ام

حالا که تا تو هیچ نمانده

چقدر دیر خدا یادش امد

که ما قسمت هم نیستیم

+نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۲۱ساعت21:55توسط زهره | |

 

 

از انسانیت

وفای سگ را کم داری...

 

 


 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۹ساعت17:18توسط زهره | |

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۱ساعت1:43توسط زهره | |

 

خیلی احساس تنهایی می کنم

راهها به روم بسته است

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۱ساعت1:40توسط زهره | |

بهترین دوست کسی است که شانه هایش را به تو می سپارد


در تنهائیت تو را همراهی می کند


و در غم ها تو را دلگرم می کند


کسی که اعتمادی را که به دنبالش هستی به تو می بخشد


وقتی مشکلی داری آن راحل می کند


و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری


به تو گوش می سپارد


و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد


غیر قابل تصور است


چقدر خداوند بزرگ است


درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری...


+نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۳۰ساعت23:36توسط زهره | |

را دوست دارم 
بی دعوت می آید ؛
بی منت می ماند !
بی خبر نمی رود


+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۷ساعت21:48توسط زهره | |

+نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۷ساعت5:9توسط زهره | |

 

چقد بچه گیا خوبه

هر کی می دید دوست داشت

 

الانم خوبه ولی دارم دچار بحران سی میشم مونده تا سی ولی فکرمو درگیر کرده 

 

+نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۷ساعت4:28توسط زهره | |

 

سلام دوستای گلم

کیمیاجونم نظر ودیدنت خوشحالم کرد

+نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۷ساعت4:17توسط زهره | |

 

خیلی وقته نیومدم حال نداشتم حتی عید قربان وغدیر

خسته بودم             

میگن کوه به کوه نمی رسه ادم به ادم میرسه

دیشب کشیک بودم

دوتا از مریضا با هم بحث میکردن

ما با همکارا رفتیم اطاق

بکی توپش خیلی پر بود

و حالش گرفته و عصبی

به تخت کناریش گفته بود می خوای عکس عشقمو ببینی

طرف گفته بود اره

عکسو که نشون داده پسره فامیل این یکی بوده

 به دختره می گه این زن داره ۲تا بچه ام داره

 

دنیا چقد خرابه

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۵ساعت5:38توسط زهره | |

تا حالا ب این ک کردی دیگه فرصت نداری؟؟؟؟؟؟؟؟

هوا سرد شده

منم سرفه های تک و یکی در میونم برگشته

غیر اون امسال سینه ام درد داشت دوبار

می گن باید برم اکو  می ترسم

خدایا فرصتمو ازم نگیر

سالم باشم

خدایا هم تو هم من بوس

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۱ساعت3:57توسط زهره | |

 

 

بازمبا کلی ناراحتی امدم

استخدامی رد شدم

اخی خودم جونم اروم باش حکمتشو بازم نفهمیدم

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۶ساعت6:15توسط زهره | |

مهر... ماه تولد من

۲۰مهر

امسال دیگه تا اخر شب منتظر نمی مونم تا یکی یادش بیادکه تولدمو تبریک بگه

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت

 

باز پائیزست

اندکی از مهر پیداست

حتی در این دوران بی مهری

باز هم پائیززیباست

مهرت افزون باد

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۳ساعت7:9توسط زهره | |

 

اخرین روز ماه شهریور

خدا تو کمک کن

حس خوبی دارم

بوس بوس خودم

+نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۶/۳۱ساعت19:59توسط زهره | |

 

 

شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است
همه جا «لاشریک... »، همه جا «وحده... »

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با مِی نشین
هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه‌اش هوی و های، همه‌اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم مال او

هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان !
هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

بِبَریدم به دوش، به کوی می‌فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۶ساعت20:9توسط زهره | |

 

حالا دیگه رئیس جدید امده

وای نمیدونم من چرا استرس دارم

اخه خیلی بدشو گفتن

احساس می کنم امروز ببینمش از ترس میوفتم

تازه من قبلا باهاش سلام علیک داشتم

ولی این ترس تازست

خدا کنه اگه سخت گیره ولی زحمتتو ببینه مث قبلی نباشه

 

 

هی خدا من براچی زندم

نمی گم منو ببر نه

ولی حکمت امدنمو نمیدونم

چقد این روزا اینو می گم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۳ساعت3:42توسط زهره | |

 

 

بازم اومدم نق بزنم

اخه تو کار گروهی خوب نیستم

نه خوبم ولی رک بودنم اذیتم می کنه

اصلا حالو حوصله تعارف ندارم

شایدم از نمره ارزشیابی که بهم دادن ناراحتم (خیلی)

این همه جون کندم ولی پایین ترین نمره بخش و گرفتم

تو کار گروهی حقمو نمی دن

الان چند روز که نمی خوام خوب کار کنم

اونها که امتیازمو کم دادن

پس باید در حد همون کار کنم

 راحت بیام راحتم برم

اصلا کلا سیستم طوری شده که این کفش گشادارو بهتر می خواد

هر چی بیشتر حق بقیه رو بخوری کمتر کار کنی انگار عزیزتر می شی

حتی وقتی داری کاره خودتو می کنی

 

راستی یادم رفت بگم از بخشم بدم میاد

مخصوصا وقتی فهمیدم که رئیسهای صبح دزدی میکنن

ولی چوس کلاسشون کون دنیا رو پاره کرده

چطوری؟؟؟؟؟

تو شیفت میای ولی تو برنامه به اسم یکی دیگه رد میشه

اینجام از رو همون اضافه کارتو حساب میکنن

بعد میشی خر همالی که حتی ازت تشکر نمی کنن

اه ه ه ه ه ه  ه ه

 

+نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۴ساعت3:38توسط زهره | |

 

اه کلی مطلب نوشتم پرید

+نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۶/۱۰ساعت6:45توسط زهره | |

 

 

 

بعضی وقتها بعضیا یه حرفایی می زنن که تمام تن ادمو می لرزونن

حرفای تلخی که یهو باطنشونو نشون میده که راجعبت چه فکری می کنن

با هم صمیمی هستین

رفیق یارو غار باهم چیک تو چیکین

ولی یهو........

یبار دوستم مریم ش

دیشبمم همکارم............

از افکارشون بدم میاد

خدایا نمی نویسم ولی ناراحتم

فقط نمی خوام این نارحتی تباهم کنه همین

خدایا نمی خوام حرفشون یادم بره

 

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۶/۰۳ساعت3:43توسط زهره | |

 

 

 

 

میخواستمت اما رفته بودی ، آمدم ببینمت اما دیگر نبودی...

نه میتوانم دل ببندم با دلی شکسته ، نه میتوانم بروم با این پاهای خسته...

چشمانم پر از نیاز ، قلبی پر از دلتنگی ، زندگی مانده و یک عالمه خاطره

خاطره هایی که کاش همچو عشقمان میسوخت ،

اگر نیستی ، اگر مرا تنها گذاشته ای و رفتی دیگر چه سود دارد

خاطره هایی که از تو در دلم جا مانده؟

عذابم میدهد ، دلتنگم میکند ،

حالا که نیستی دیگر دلم لحظه شماری نمیکند

میخواستمت اما رفته بودی...

این هوایی که در آنم هوای مسمومیست ، مرا از پای در می آورد

یک هوای پر از دلتنگی ، نیست در آن کسی که آرامم کند،

 نیست کسی که مرا درک کند!

 یخ زده آتش عشقمان ، کجاست آن قول و قرار های دیروزمان ،

کجاست آنهمه مهر و وفا ، چه صبری داده ای به من ای خدا !

به بیراهه میروم ، به دنبال سایه ی خودم میروم ،

هر چه میروم به او نمیرسم!

سرگردان و بی قرارم ، نمیخواهم از یک عشق پوچ بمیرم!

وقتی شکسته ای بال مرا برای پرواز ،

وقتی دادی یک عالمه غم به این دل پر از نیاز

وقتی مرا در حسرت گذاشتی ،مرا در این طوفان پر از درد تنها گذاشتی ،

چرا باید هنوز هم به تو فکر کنم؟

تویی که گذشتی از من و احساسم ، دیگر نمیروم تا به تو برسم!

 همینجا میمانم ، خاطره هایت را همینجا که مانده ام خاک میکنم ،

برای همیشه فراموشت میکنم ،

تو هم مثل همه ، همه آمدند ، شکستند ، رفتند !

مثل همه بیماری ، هیچ درکی از احساس نداری ،

قدر دل بی وفای خودت را هم نمیدانی!

همان بهتر که رفتی... 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۳۰ساعت14:48توسط زهره | |

 

 

یک سه ساعتی هست که دارم وبلاگ می خونم

اه غصه هام زیاد شد

کاش بعده یه مدت مثه چند سال دوباره ببینمت

خدا 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۳۰ساعت6:54توسط زهره | |

 

 

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۸ساعت6:47توسط زهره | |

 

 

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

 از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

 از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

 شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 

 نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

 که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

 از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

 امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

 امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

+نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۸ساعت6:33توسط زهره | |